بگذار...

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.
بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد…

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.
بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد…

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،
زندگی به رنج کشیدنش می ارزد...

مي دانم تمام لحظه هايم با توست.
مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني.
مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت،
باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم،
ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد
و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده. . .

آچ گؤزلریوی ، یاتما آشینا
آچ گؤزلریوی ، یاتما آشینا
آشینا آشینا بنیم ائل گولوم
قاشـووی بنه چـاتما آشینا
آی تک آینیسه ، باتما آشینا
آشینا آشینا گؤزل سونبولوم
بنی اؤزگه یه ساتما آشینا

گاه دلتنگ میشوم
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها ...
گوشه ای مینشینم
و حسرت ها را میشمارم
و باختن ها را
و صدای شکستن ها را
و وجدانم را محاکمه میکنم
من کدامین قلب را شکستم
کدامین امید را نا امید کردم
کدامین احساس را له کردم
کدامین خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم
که اینچنین دلتنگمــــــــ